مدتها بود برایت ننوشته بودم... برای تو... برای تویی که تنها بهانه ی زنده بودنم هستی... برای تو نازنینم... با تو تک تک لحظه هایم طعم گیلاس گرفته اند... در خود نیستم... در هوش نیستم..... لحظه هایم پر از طعم مست گیلاس شده است... همه اش را دوست دارم... تک تک لحظه هامان را... حتی آنهایی که دلم را می لرزاند...
نگرانتم خانومی... بدجور نگرانتم... تو که گوش به حرفهام نمیدی! به خدا اگه یه مو از سرت کم بشه دیوونه میشم... خدا جونم... تو یه کاری بکن... خانوم گلم حالش خوب بشه... همین... دیگه چیزی ازت نمی خوام... البته فعلا ها... (خنده)...
می دونم که نیستی و حرفهام رو نمی خونی... قرار بود شریک هم باشیم... نمی دونی چقدر دوست دارم یه روز بیاد و تو دلت بخواد باهام از دلتنگیهاتم حرف بزنی... از تنهاییهات... از خودت برام بگی... نمی دونی چقدر انتظار اون روز رو می کشم یه روزم شده از خودت برام حرف بزنی... تا از همه کسایی که اطرافتن... فقط خودت... بعضی وقتها حس می کنم هنوزم بهم اعتماد نداری... نمی دونم............... منم حرفهام رو تو گلوم نگه داشتم... هرچند که بعضی وقتها حرف می زنم اما................ کاش بودی و حرفهام رو می خوندی... کاش بودی و می دونستی تو دلم چی می گذره... شاید یک روز اون روز برسه... یه روزی که سرت رو بذاری رو شونه هام و برام حرف بزنی... می دونم که یه عالمه حرف داری... آخ چه روزی خواهد شد آن روز... این جمله رو یادته؟... نمی دونم تو کدوم یکی دیگه از پست هام بود... اما خوب یادمه واسه چی بود... و روزهایی هستند که در انتظار اومدنشونم...
می دونم که نیستی و این حرفهام رو نمی خونی... اما دوست داشتم بدونی که منم دوست داشتم یک روز شونه ی گرمی واسه دلتنگیهات باشم... شاید هنوز لیاقتش رو ندارم... اما به انتظار اون روز می شینم...
و چه روزی خواهد بود آن روز... روزی که بودنمان رنگی دیگه می گیره... |